
معارف

امان از دل زینب
اینک شب عاشوراست و چون خورشید فردا بدمد، روز خون آغاز می شود. امشب خیمه گاه حسینیان به آوای قرآن بیدارست و شاهدان فردا ، هر یک به ذکر کردگار مشغول. چه شبی است امشب ، چه هنگامه ای بر پاست امشب ، طائران عاشورائی بالها سبک می کنند و بارها بر زمین می گذارند و صابران نینوائی دل استوار می سازند و پای بر قرار ، چه فردا هنگامه امتحان است و باید که مهیا بود. اما این میان یک نفر آرام نمی گیرد ؛ زینب ( س ) ، خواهر حسین ( ع ) و ابولفضل ( س ) ، عمه اکبر و اصغر و قاسم و عبدالله عمه رقیه و سکینه . چرا که می داند چون فردا شود چه ها خواهد دید ، چه ها خواهد شنید و یزیدیان چه ها برسر خاندانش خواهند آورد. آری زینب حق دارد که آرام نگیرد که مگر آدمی تا چه حد تاب مصیبت دارد. جدش رسول خدا درگذشت ، مادر و پدرش بودند ، مادرش رفت ، پدر را داشت ، پدرش شهید شد ، حسنین آرام او بودند ، برادر بزرگش ، حسنش رفت ، حسین تکیه گاهش بود ، اما حال که حسین می خواهد برود چه ، حال بر که تکیه کند ، حال به سیمای که چشم بدوزد و آرام گیرد ، حال که تسلایش دهد. مصیبت برادر کم است باید که پرواز برادر زاده هایش را هم ببیند ، باید که از امانت های حسین نگه داری کند ، در عین غم باید که آرام باشد که مبادا حرامیان به اشک او بخندند که مبادا تسلیمشان بپندارند و باید آرام باشد که همراهانش نیز آرام گیرند و چه سخت است دلی پر درد و آرامش. آری فردا سخت ترین امتحان را به دوش زینب می گذارند و این است که می گویم زینب آرام ندارد. چه شبی است امشب برای دخت علی.نمی دانم شاید به دل آرزو می کند که فردا نیاید ، که خورشید ندرخشد، که صبح نرسد.

سیاست

حضرت آیت الله العظمی منتظری به دیار باقی شتافت
از غم دوست در این میکده فریاد کشم...
سخت بود شنیدن درگذشت انسانی وارسته ، آزاده و روحانی چون « آیت الله العظمی حسینعلی منتظری (ره ) ».
انسانی که در اوج قدرت و در حالی که می توانست چون بسیاران دیگر چشم بر واقعیات بپوشاند راه حق و حقیقت را پیشه ساخت و دست از دونی دنیا و دنیای دنی کشید و در کنج عبودیت منزل گزید.
و عجبا که او در هنگامه محرم در ماه آزادی و آزادگی ، در شهر الحسین ، راد مرد حُرّیت ،اسوه تمام مبارزان در برابر ظلم ، پر به سوی معبود کشید.
آری ! او که در همه عمر پای در راه آزادی و حقیقت گذارد در هنگامه یاد اسواه اش ، حسین ابن علی ( ع ) همو که نامش نیز به برکت از اوی وام گرفته شده بود دنیا ظلمانی را وداع گفت و به سوی نور ره گشود.
بلی ! سخت بود برای منی که چون او را به عنوان مرجع خویش برگزیده بودم و رساله اش ، رسولم بود در باب فقاهت.
و سخت بود، چه عزم دیدارش را داشتم برای نخستین مرتبت و بار سفر را به عزمش بسته بودم و حال باید که زاد راه را برای وداعش بربندم.
غمی است جانسوز ، از دست دادن عالمی آگاه چون ایشان ، باشد که لطف الهی صبری جزیل را بر روان دوستدارانش بنشاند.
و باشد که خاطری چنین هیچ دم از خاطر آزاد اندیشان و حق طلبان جهان نرود و باشد و باشند رهروانی صدیق برای چنین پاک مردان، که جهان با وجود اینان سبز خواهد شد.

معارف

پیوند آسمانها
علی ( ع ) از آن هنگام که چشم به جهان گشود و سالهائی که گذراند هیچ سیمائی از دختران حواء خاطرش را نگرفت و چشمش را پر نکرد مگر یک سیما.همان که در آغاز ولادت در برش داشت ، در طفولیت با او بازی می کرد و در صباوت مهرش را به دل گرفت ، همان مهر و محبت خالصی که نسبت به پدر بزرگوارش داشت. حال می تواند نزد رسول خدا مطلبی را به زبان آورد که آفاق فکرش را پر ساخته است ، ولی همین که نزدیک خانه آن حضرت رسید نگرانی او را به تردید انداخت و گامهایش را به بازی گرفت...چرا که پیش از او بزرگانی چون ابوبکر و عمر بن خطاب به خواستگاری فاطمه رفته بودند و دست خالی بازگشته بودند. حال پیامبر چه به او خواهد گفت ؟ فاطمه ( س ) چه جوابش خواهد داد ؟ این ها بود که علی ( ع ) را دچار تردید کرده بود اما اتکا و اعتماد هیچوقت به جوان نارو نمیزد و او را باز نمی نشاند ...با همین اعتماد به نفس بود که در هولناکترین موقعیتها و سخت ترین زمانها از پا در نیامده بود.او از محبت رسول خدا نسبت به خود آگاه بود و این که موقعیتش را نزد رسول اکرم هیچکس دیگر نداشت. با اتکا به همین سخن و با اعتماد به نفس سرشاری که ناشی از ایمان خالصانه اش بود بر تردیدش غلبه کرد و به خواستن فاطمه ( س ) روانه خانه محمد ( ص ) شد. همینکه در محضر آن حضرت قرار گرفت و قلبش آرام شد و اضطرابش از میان رفت ، پیغمبر تبسمی به رویش کرد و پرسید: - پسر ابی طالب را چه احتیاجیست ؟ اندکی حیا او را گرفت ، پس از آن بر حیا غالب شد و جواب گفت: - به یاد فاطمه ، ای رسول خدا ! - خوش آمدی ، بسیار به جا ! با همین سادگی خواستگاری علی انجام یافت.ازدواجش نیز که پر ارزش ترین آرزوی زندگی اش بود به همانگونه یا ساده تر انجام گرفت.پس از آنکه این پیشنهاد را فاطمه ( س ) نیز پذیرفت ، جوان زرهی را که از غنیمت بدر به دستش آمده بود به بازار مدینه برد و آن را به چند درهمی فروخت و به عنوان مهر دختر پیامبر به آن حضرت تقدیم کرد.پیامبر اکرم بلال را فرستاد تا با قسمتی از آن عطری خرید و به ام سلمه دستور فرمود تا لوازم ساده عروسی را فراهم آورد. نبی اکرم خطبه عقد را در مسجد و در نزد یاران و خویشان خواند:« خداوند به من امر فرموده که فاطمه را به ازدواج علی در آورم.شما را به گواهی می گیرم که فاطمه را به ازدواج علی در آوردم ، در برابر چهارصد مثقال نقره – اگر علی بدان رضایت دهد – بر طبق سنت قائمه و فریضه واجبه ...» و رسول خدا دو دست بالا برد و دعا فرمود:« بار الها در اینان برکت ده ... و بر اینان برکت ده ...و در نسل اینان برکت ده ...» و رو به فاطمه ( س ) کرد و فرمود:« به خداوند سوگند کوتاهی نکردم تا بهترین مردان خاندانم را برای شوهریت برگزیدم...» برگرفته از کتاب « امام علی ابن ابی طالب ( ع ) » اثر عبدالفتاح عبد المقصود جلد اول ، صفحات 123 الی 128

سیاست

انقلاب دوم
رضا خجسته رحیمی:«وحدت» نه کلید ماجرا که تازه اول کار و فروافتادن مشکلها بود؛ آنگاهی که شورای مرکزیت دفتر تازه تاسیس «تحکیم وحدت» در آبان 58 در ساختمانی مقابل دانشگاه تهران گردهم آمدند و یک پیشنهاد اختلافبرانگیز، گره در کارها و کثرت در وحدت آنها انداخت. پنج دانشجوی مسلمان – محمود احمدینژاد، محمدعلی سیدنژاد، ابراهیم اصغرزاده، محسن میردامادی و حبیبالله بیطرف – منتخب دانشجویان انجمنی در شورای مرکزی دفتر تحکیم بودند و در آغاز راه، که آن جلسه سرنوشتساز، ماه عسلشان را پایان داد و داستان جدایی را رقم زد: دانشجویان تحکیمی اگرچه همگی خود را در خط امام تعریف میکردند و انقلابی میدانستند اما گویی تفاوتی نیز در کار بود. احمدینژاد و دوستانش در دانشگاه علم و صنعت مخالف تسخیر سفارت آمریکا بودند اما نه بدان مفهوم که در این مخالفت، جانب لیبرالها و دولت موقت را بگیرند که برعکس، با لیبرالها مخالف و معاند نیز بودند. ماجرا از قراری دیگر بود. دانشجویان ضدچپ در دانشگاه علم و صنعت، نه به دوقطبی کمونیسم و لیبرالیسم که به دوقطبی کمونیسم و اسلام میاندیشیدند و منطبق با نگاه رجعتطلبانه و سنتگرایانهشان بود که شوروی و چپگرایان را دشمن اول میخواندند. ثمره تلاش آنها در دانشگاه علم و صنعت نیز نشریه «جیغ و داد» بود که فریاد آنها بر سر چپگرایان به حساب میآمد. این چنین بود که پیشنهاد آنها نیز تسخیر سفارت شوروی بود و اولویت آن بر تسخیر سفارت آمریکا. بدین ترتیب دانشجویان انجمن علم و صنعت و مشابه آنها دانشجویان انجمن تربیت معلم، دوستان چپگرای مسلمانشان را همراهی نکردند و اگرچه رهبر انقلاب، تسخیر سفارت را انقلاب دوم خواند اما محمود احمدینژاد در طی 444 روز گروگانگیری دیپلماتهای آمریکایی، سری به سفارت تسخیر شده آمریکا نزد و حاضر نشد تا در بزم ضدآمریکایی و ضدامپریالیستی دانشجویان خط امامی، کوتاهزمانی نیز شرکت کند که گویی تضعیف جبهه امپریالیسم در جهان، به تقویت جبهه کمونیسم میانجامد. محمود احمدینژاد و دوستانش اما در این مدت بیکار ننشستند. پس از تسخیر سفارت، احمدینژاد و جناح نزدیک به او، در غیاب دانشجویان خط امام، بانیان دفتر تحکیم شدند و آش انقلاب فرهنگی را در تنور «دفتر تحکیم وحدت» پختند و مقابله خود با چپگرایان را تکمیل کردند. این بارگویی نوبت به دانشجویان مستقر در سفارت آمریکا رسیده بود تا فاصله خویش با دوستان انجمن را حفظ کنند که اگرچه نماینده دانشجویان طرفدار انقلاب فرهنگی برای مذاکره با آنها، پای در سفارت آمریکا گذاشت اما مذاکره بیحاصل ماند و طرفی نبست. که گویی مقابله با چپگرایان برای دانشجویان تسخیرگر در اولویت نبود و ترجیح نداشت.
اگردانشجویان چپگرا پیش از تسخیر سفارت، طرح خویش را با روحانی چپگرایی همچون محمد موسوی خوئینیها در میان گذاشتند، محمود احمدینژاد و دوستانش نیز طرح خویش را پیش از اجرا با روحانیون راستگرای حزب جمهوری در میان نهادند و این چنین بود که حسن آیت، عضو حزب جمهوری در اسفند 58 و پیش از آغاز انقلاب فرهنگی، در جلسهای از برنامه طراحی شده برای تعطیلی دانشگاهها سخن گفت و سخنش استراق سمع و سپس منتشر شد تا اسرار هویدا شود و در پرده نماند. بدین ترتیب پس از تقویت مجاهدین انقلاب در حاکمیت انقلابی اکنون گویی نوبت به حزب جمهوری رسیده بود تا از مسیر انقلاب فرهنگی، راه تفوق خویش را بیابد.
ابراهیم اصغر زاده:آمریکاییها در حال خروج اسناد محرمانه و جاسوسی از پاویون فرودگاه مهرآباد هستند و دولت موقت هم به گمرک فرودگاه دستور داده تا دخالتی در کار آمریکاییها صورت نگیرد. خطر توطئه آمریکاییها جدی و انقلاب در خطر است. پیشنهادی دارم. در اعتراض، سفارت آمریکا را تسخیر و دیپلماتهای آمریکایی را برای مدت کوتاهی گروگان بگیریم.
محمود احمدینژاد: خطر آمریکا را قبول دارم. اما چه کسی گفته است که خطر آمریکا از خطر شوروی جدیتر است؟ چه کسی گفته است که مبارزه با سرمایهداری و امپریالیسم از مبارزه با کمونیسم مهمتر است؟ اگر هم بنا بر تسخیر باشد، تسخیر سفارت شوروی بر تسخیر سفارت آمریکا ارجح است. ما مخالفیم.
و گسست اینگونه رقم خورد؛ آنگاهی که احمدینژاد و سیدنژاد با طرح تسخیر سفارت آمریکا مخالفت و راه خود جدا کردند. این چنین بود که اصغرزاده و میردامادی و بیطرف نیز برنامه خود را خارج از ساختار دفتر تحکیم عملیاتی کردند. دانشجویان تحکیمی دو دسته شدند. دستهای به سفارت رفتند و دستهای به سفارت نرفتند.
به جمع سه نفره ابراهیم اصغرزاده و محسن میردامادی و حبیبالله بیطرف، دو نفر دیگر – رحیم باطنی از دانشگاه ملی و رضا سیفاللهی از دانشگاه شریف – نیز اضافه شدند و «شورای مرکزی لانه» ساز و کار امور را در سفارت تسخیر شده آمریکا بر عهده گرفت. دانشجویان مستقر در سفارت اگرچه مسلمان و انقلابی بودند و مخالف لیبرالها و کمونیستها اما در اسلامگرایی خود سمت و سوی چپگرایانه داشتند و بدین ترتیب اگر برای دانشجویان مخالف تسخیر، دشمن اول، شوروی بود؛ برای این دانشجویان اما دشمن اول، دولت موقت بود و لیبرالهای حاکم؛ از همین روی بود که سفارت آمریکا تسخیر شد و به اندک زمانی دولت موقت استعفا داد و رفتن را بر ماندن ترجیح داد. گویی که در حاکمیت دانشجویان انقلابی چپگرا، جایی برای بازرگان و یاران میانهرو او که مخالف با چپگرایی بودند، باقی نمانده بود.
«انقلاب فرهنگی» در برابر «تسخیر سفارت آمریکا» عملی شد تا هادیان این دو جریان بعدها به دو جناح متقابل در جمهوری اسلامی تبدیل شوند و لباس چپ و ردای راست – پس از حذف دولت موقت و عزل بنیصدر و به حاشیه رفتن چپها – بر تن آنها بنشیند. در این میان اما جالب آنجا بود که چپها با همان ابزاری – انقلاب فرهنگی – به دست دانشجویان مسلمان تصفیه شدند که خود ساخته بودند. اگر زمانی مائو در چین به ابزار «انقلاب فرهنگی»، لیوشائوچی را به اتهام انحراف از کمونیسم راستین مشمول پاکسازی کرده بود، اکنون این چپهای مائوئیست بودند که به اتهام جدایی از خط انقلاب با امواج «انقلاب فرهنگی» روبرو میشدند و خود کرده را آیا تدبیری بود؟
28 سال پس از تسخیر سفارت آمریکا و 27 سال پس از انقلاب فرهنگی در ایران اما احوال زمانه، دگرگون شده است. دانشجویان تحکیمی سابق فاصلهشان از یکدیگر افزونتر شده است و در این میان اما جالب آنجاست که جوانان چپگرا در میانسالی راست شدهاند و جوانان راستگرا نیز چپ. محمود احمدینژاد دیگر از خطر کمونیسم سخن نمیگوید و دانشجویان خط امامی نیز در آتش مقابله با لیبرالیسم نمیدمند. جبهه مشارکت که محل تجمیع دانشجویان تسخیرگراست (از محسن میردامادی تا محسن امینزاده و محمدرضا خاتمی و محمد نعیمیپور) سمت و سوی ائتلاف با سیاستمداران لیبرال مستقر در دولت موقت را مییابد و محمود احمدینژاد نیز موتلفین خود را از میان چپگرایان عالم انتخاب میکند و در این چپگرایی، گاه بر فاصله خویش با راستهای سنتی و محافظهکار در ایران میافزاید. روزگار غریبی است وقتی که حریف بر صندلی رقیب نشسته باشد. اینطور نیست؟
هفته نامه شهروند امروز شماره 23

موسیقی

آمده ام که سر نهم...
آمده ام که سر نهم ، عشق تو را به سر برم ور تو بگوئیم که نی ، نی شکنم شکر برم آمده ام چو عقل و جان ، از همه دیده ها نهان تا سوی جان و دیدگان ، مشعله نظر برم آمده ام که ره زنم ، بر سر گنج شه زنم آمده ام که زر برم ، زر نبرم خبر برم گر شکند دل مرا ، جان بدهم به دل شکن گر ز سرم کله برد ، من ز میان کمر برم اوست نشسته در نظر ، من به کجا نظر کنم؟ اوست گرفته شهر دل ، من به کجا سفر کنم ؟ آن که ز زخم تیر او ، کوه شکاف می خورد پیش گشاد تیر او ، وای اگر سپر برم در هوس خیال او همچو خیال گشته ام وز سر رشک نام او ، نام رخ قمر برم این غزلم جواب آن باده که داشت پیش من گفت: بخور! نمی خوری ، پیش کس دگر برم
مولانا

در خیال
تصنیف در مایه بیات زند ( ترک )
آهنگساز : مجید درخشانی
خواننده : محمد رضا شجریان
آلبوم در خیال
«آواز بیات ترک یا بیات زند» از آوازهای چهارگانه « دستگاه شور» است که از لحاظ رابطهٔ فواصل با درآمد، قدری یکنواخت به گوش میرسد. نُت شاهد آن، درجهٔ سوم گام شور، و نت ایست آن، درجهٔ هفتم آن است.
بیات زند ( ترک ) به دلیل نزدیکی به« دستگاه ماهور »،قابلیت اجرایی بسیاری از گوشه های ماهور را دارد بیات زند تنوعی در تغییر بنیه شور است که در انتها نیزبه شور ختم
می شود زیرا اختلافی در فواصل شور و ترک (با علامت تغییر دهنده) وجود ندارد.
فواصل بیات زند را دوم و سوم بزرگ، چهارم و پنجم درست، ششم بزرگ، هفتم نیم بزرگ و هنگام تشکیل میدهند که با رعایت تطابق فواصل با مقام ملایم دلگشا در موسیقی مقامی منطبق است. آواز بیات زند ( ترک ) در ردیف میرزا عبدالله شامل گوشه های زیر است.

سینما

خداحافظ خسرو خوبان
تو این روزها و این روزگار سخت است اینکه خوب باشی و سخت تر از آن اینکه خوب بمانی. اینکه بعد از رفتنت هنوز هم در یاد باشی آن هم به خوبی.سخت است اینکه بروی و هنوز هم بسیاری جای خالیت را احساس کنند و برایش آه بکشند و ای دریغ بگویند.اینکه هنوز جای خالیت دلشان را دیوانه کند.این که هنوز بعد از رفتنت زنده باشی. اما با این همه محال نیست. محال نیست اگر جنس وجودت از خود خود همان مردم باشد.اگر ساده باشی ، یک رنگ باشی و خالی از هر چه دروغ خودت باشی ، خود خودت ، درست همانی که هستی نه موجودی خوابیده بر پشت نقابی از خود بزرگ بینی ، دروغ ، رنگ و ریا. آری می شود ، همانطور که بسیاری شدند همانطور که خسرو شد ، خسرو شکیبایی ، خسرو خوبان. او که اینک به یک سالگی بی اویی رسیده ایم ، یک سالگی پروازش ، آغازش، یک سالگی زندگی جاودانه اش. او همانی بود که نشان می داد ، آیینه ای تمام قد از آنچه در دلش خانه کرده بود ، از آنچه که دوست داشت باشد و بود ، و نه از آنچه که باید باشد ، باید نمایش دهد.بازیگر بود و صد البته توانا اما تنها رو به دوربین فیلمبرداری ، روی سن تئاتر و نه در جلوی دیدگان مردمی که عاشقشان بود ، و مگر عاشق می تواند که دروغ بگوید. و همین عشق بود رمز و راز جاودانگی اش ، که نمی گذاشت در قبال معشوقش ، مردم کشورش ، بایستد و دروغ بگوید ، کم فروشی کند ، و خود را تافته ای ببیند جدای از تافته بافته مردم.که می دانست ، سخت می دانست که هر چه را داشت از همان ها بود که دوستشان داشت و مگر عاشق می تواند که بی وفایی کند که بی حرمتی کند. او عاشق بود ، عاشقانه زندگی کرد ، عاشقانه کار کرد ، عاشقانه رفت و عاشقانه ماند ، خسرو خوبان ماند.
خداحافظ پرده نشین محفوظ گریه ها
خداحافظ عزیز بوسه های معصوم هفت سالگی
خداحافظ گلم , خوبم ...
خلاصه ی هر چه همین هوای همیشه ی عصمت !
...خداحافظ!
حالا دیدار ما به نمی دانم آن کجای فراموشی
دیدار ما اصلا به همان حوالی هر چه باداباد
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند.
پس با هر کسی از کسان من از این ترانه ی محرمانه سخن مگوی
نمی خواهم آزردگان ساده ی بی شام و بی چراغ
از اندوه اوقات ما باخبر شوند .
قرار ما از همان ابتدای علاقه پیدا بود
قرار ما به سینه سپردن دریا و ترانه ی تشنگی نبود
پس بی جهت بهانه میاور
که راه دور و
خانه ی ما یکی مانده به آخر دنیاست .
نه ...
دیگر فراقی نیست
حالا بگذار باد بیاید
بگذار از قرائت محرمانه ی نامه ها و رویاهامان شاعر شویم
دیدار ما و دیدار دیگرانی که ما را ندیده اند
دیدار ما به همان ساعت معلوم دلنشین
تا دیگر آدمی از یک وداع ساده نگرید
تا چراغ و شب و اشاره بدانند که دیگر ملالی نیست !
حالا می دانم سلام مرا به اهل هوای همیشه ی عصمت خواهی رساند
یادت نرود گلم
به جای من از صمیم همین زندگی
سراروی چشم به راه ماندگان مرا ببوس!
دیگر سفارشی نیست
تنها جان تو و
جان پرندگان پر بسته ای که دی ماه به ایوان خانه می آیند
خداحافظ !
سید علی صالحی

سیاست

درد دل فرزند شهید بهشتی با پدرش
بار دیگر بی تو
سید علیرضا حسینی بهشتی
چرا هربار که هفتم تیر می رسد سفره دل گرفته ام را نزد تو می گسترم؟ شاید چون سایه تو را همچنان بر سرم گسترده می بینم. شاید هم که چون نمی گذارند صدایم شنیده شود، بدنبال چاهی می گردم تا آهی برکشم. شاید هم که برباد رفتن میراث توست که اینچنین آتشم می زند و داغ دیرینه را تازه می کند.
پدر! دیدی که چه روزهایی را شاهد بودیم که امکان بازشناسی تاریخ صدر اسلام را برایمان ممکن ساخت؟ دیدی که سکوت که شکسته شد، چگونه دل ها مملو از امید شد؟ دیدی که عطر راستی و صداقت که فضا را پر کرد، پایه های کاخ های دروغ و ریا به لرزه افتاد؟ دیدی خمودی و خموشی جای خود را به سرزندگی و نشاط داد؟ دیدی که دل هایی که سال ها با انگشتان کلیشه سازان از هم دور نگه داشته شده بود، فاصله ها را شکستند و در کنار هم نشستند؟ دیدی که نسل سومی که با انقلاب، امام، جنگ، شهادت و دینمداری قهر کرده بود، در داوری هایش به تأملی دوباره نشست و مطالباتش را در ادبیات صدر انقلاب جستجو کرد؟ دیدی که زن و مرد و پیر و جوان و روستایی و شهری، چشم امیدشان را به یار دیرینه تو دوختند و به رغم همه اما و اگرها و جوسازی ها، رایت اعتمادشان را بدست او سپردند؟
اما پدر دیدی که همان کسانی که پس از شهادت تو زیر لب زمزمه کردند که بهشتی عاقبت بخیر شد و تداوم حیات او به سلطه اسلام لیبرالی می انجامید، چه کردند؟ به بهانه حراست از اسلامیت نظام، جمهوریت نظامی که تو در کنار امام و مرادت و به یاری بسیاری دیگر از همراهان دیروز و امروز معماری کرده بودی را به مذبح سلایق و علایق و داوری های شخصی بردند. خواست مردمی نجیب که با بالاترین درجات آگاهی، حق به سرقت برده خود را مطالبه می کردند را آشوب طلبی نامیدند، خونشان را بر قداره بندان خود مباح ساختند، و به نام دین، دینداران را بی دین نامیدند، مذبوحانه به دنبال سرانگشتان بیگانه گشتند و یافته و نایافته، سکوت تلخ، بلند و رسای حق خواهان را با شادکامی دشمنان قسم خورده انقلاب همانند کردند تا مجوزی برای مشروعیت بخشی به کودتاگران دست و پا کنند.
یاد روزهای سختی می افتم که در مقابل هجمه ناجوانمردانه زبان های پلشت سکوت کردی و افتراها و دشنام ها را از دوستان دیروز و دشمنان آن روز و امروز صبورانه شنیدی و دم فروبستی. تو قربانی التقاط و تحجر شدی: التقاط تو را ترور شخصیت کرد، تحجر در مقابل رضایتمندانه سکوت کرد، و آنگاه بود که فاجعه هفتم تیر به آسانی اتفاق افتاد. این بار اما، روایتی معکوس در کار است: تحجر، اندیشه هایت را بر نمی تابد و تجلی سبز آن را تحمل نمی کند، التقاط شادمانه برحق بودن خود را اثبات می کند، و این تویی که یکبار دیگر به قربانگاه فرستاده می شوی. بگذار که این بار سخنم را با شعری از شفیعی کدکنی به پایان برسانم:
تو در نماز عشق چه خواندی که سالهاست
بالای دار رفتی و این شحنه های پیر
از مرده ات هنوز پرهیز می کنند
......
خاکستر تو را
باد سحرگان
هرجا که برد
مردی زخاک رویید





